یک لحظه
اشک هایش را برایم سوزاند
مژگان افسونگرش دریا
قد خمیده اش رعنا
ساعت عشق به وقت تقدیر
رویای ناز در سر دارد و خواب
میان زمین و آسمان
در حیرت و در پی سیب قرمز
مات و مبهوت سیب در جیب من است
شب آخر دنیا نظارگر اندیشه ی
انتهای دره ی خویشم...
حرف های خیس
اشک هایش را برایم سوزاند
مژگان افسونگرش دریا
قد خمیده اش رعنا
ساعت عشق به وقت تقدیر
رویای ناز در سر دارد و خواب
میان زمین و آسمان
در حیرت و در پی سیب قرمز
مات و مبهوت سیب در جیب من است
شب آخر دنیا نظارگر اندیشه ی
انتهای دره ی خویشم...
نزدیک من مست نباشید
که من عاشق مستانه ام امشب
آتش بغض در گلویم جاریست
که من بیچاره بی کاشانه ام امشب
افتاد در این سر سودای مستی
یار ندانست که بی سامانه ام امشب
دانی که درمانده از هرجا کجایم؟
رسوا و مست در میخانه ام امشب
دریاب مرا که دل خون است
باز هم خونین جگر و دیوانه ام امشب
تقدیر مرا اینگونه تقدیر بنوشت
درمانده و شیدا پی جانانه ام امشب
دیوانه ام امشب
دیوانه ام امشب
از زلالی باران
از شب های سکوت پرفریاد
از شبنم های لرزان
از جنگل مه آلود
ارمغان آورده ام و
بهار را برایت صدا می زنم...
"بهار برایتان به آر باد"![]()
رنگ روزگار را می زنند
دست پینه بسته ی پدر
کودک خسته ی کبریت فروش
چشمان منتظر در افق مادر
نقاشی های خسته من
شب را مه آلود رنگ می زنند
ماه پشت ابر
ستاره های افسون شده
ابر افسار گسیخته
نقاشی های خسته ی من
چه بی سروصدا باران را
با صدای روی شیروانی ها
با ترنم های لالایی شبانه
با رنگ سرخ آفتاب
صبح خیس را رنگ می زنند...
اتفاق یادگاری
لحظه ی اضافه شدن
تنفس در خلا
ساعت های خواب رفته
همه در طاقچه ی یاد
هر روز پاک می شوند
و من با یاد
عادت های کودکانه
نگاه دریاگونه
شاعر تمناگوی تو و
رویای تعبیر یافته ی خود
بر بلندای اوج ، گام نقش می کنم
پشت آن برکه ی نور
دنبال دریا می گردم
فرقی نمی کند شب باشد یا روز
من پی آرامش درختم
روی این بالکن آویزان
پی یک دم،مستی هستم
برای دیدن پروانه وگل
بدنبال شبنم سنجاقک می گردم
آرزوی یک بار
گفتگو با رودخانه ی تنها
من بدنبال بارانم
زیر شب پر مه
من سکوت بغض می خواهم
من برگ پاییز
من طلوع اندیشه می خواهم...
اندیشه ام خود را پایین کشید
نور افق کم سو شد و
خط خطی های نردبان هم پاک شد
در انباری زیر پله ماوا یافتم و
گلیمِ ذهن، زیرپاها رفت
کفش شدم و بر زمین جایگاه
و بر کفَش ماندگار...
کاش دستانم بالا نمی رفت
تا که کلاه باشم و
کلاه بالا اندازم...
بوی گریه های باران
صدای خنده های مرداب
شکوه بر سرنوشت دارد
دل تاب ندارد
کودک دل هم
شوق باران دارد
طغیانگر پیر و افسار گسیخته ی تنهایی
می درد خاطرات برف را
می برد سادگی حرف را
و فقط شب دامن ابهت را
دامن اسرار را
برای شکار آرامش ارمغان دارد
آن دم که آواز غوکان کنار برکه
شیهه ی مداوم جیرجیرک ها کنج اتاق
تق تق قطره های باران نیمه شب روی زلال اندیشه
با سکوت شب بر شیشه هماوا می شود
آن دم را بخواه و بخوان تا که رها گردی
و بال های خلا را حس کنی
که آرام آرام از پیله ی افکار روزانه بیرون می جهند
تا از بیرون گوی اسرار
درون تنگ و تاریک آن را بینی و
قهقهه ای از سر شوق و رهایی سر دهی
اوج شب را ببین...
باز هم می سرایم
شب سیاه من باز آمدی
باز خشم سیاهت توان ما را نداشت
بودن ما را توان نداشت
تنهایی مرا آرزو داشتی
حال ببین این سیب تنها را
شب برفی پر نور
گرمای تن همچو پر گل
بوسه های داغ
مخفی کاری های شیرین و کودکانه
ابر بدرقه
تمنای وصال
آرزوی به گور رفته ی پرواز
تنها خاطرات فصل زیبای من است
کاش می شد باور کنی
آموزگار سرنوشتم
سرنوشت مرا از بن نوشت
و باید تنها باشم
مسیرم را رفته ام و بازگشتی نیست
مسیرت را نرفته ای و بازگشتی هست
سیب تلخم را خورده ام و علاجی نیست
سیب رسیده ات مانده است و منتظر تو
و این خود خودخواهی ست
بخواهی که دیگری
سیب نوک زده ای را گاز زند
حال آن که
سیب قرمز و رسیده به دست
سوی زیبای دیگر سیب نوک زده را می نگرد و
از سوی گندیده اش خبری ندارد...
سیب افتاده و نوک زده منم
زمستان من هم سر رسید...باید بروم
تا ابد در چشم های من جاری ست
موج داغ سینه ام
با برف های قله هم
مرداب نمی شود
جرم نابخشوده ی عشق دارم
افسار به دست درماندگی سپرده
کاش وقت ملاقات با ترنم اشک را
در این سلول حقارتم فزونی دهند
که ملاقات کننده ی دیگری را نمی تابم...