و
مسير پيموده شد
تا جنون اورا در بر گيرد
"جنون عقل"
به اميد خوشبختي بزرگ
شادي هاي كوچك
را از دست داد
نگاه به گذشته
ارتكاب گذشته است
بايد
قدري زودتر اشتباه كرد
بايد كه
ديدن دوباره را
آموخت...
تحفه سرگردانی من
مفهوم تاریک من از تو
که گویی آیینه ی
اتاق گمراهیست و
سوال های بی جواب من از تو
خنده های خرد کننده
که
حرف های ساده و
کودکانه ام را به
نیش می گیرد...
و سر در گمی من
که آشفته ام می کند...
از انتهاي كوچه كه
مسافران هر روزش
مي گذشتند
هراسان لابلاي قاصدك ها
فكر دويد و شنيد
صداي فرياد ديوار را
كه مي گفت:
مرا با خود ببريد...
او
"من ديگرم"
ديده ست و شنيده ست
تمام خاطره ها را
و نيز تمام نديده ها و نشنيده ها را...
و
محبوس زمان
من به دنبال آن
نفر بعدي خود بودم
او را مي شنيدم كه مي گفت:
اين چه افكاريست كه
بر گردن داري؟!
دور كن از آن ديدگانت...
دنياي او
رنگ ندارد
شيشه ايست
صداي او
آهنگ ندارد و
انديشه ايست
من كيستم؟؟؟؟؟
بوسید این سرنوشت را
گله ای ندارم
این نوشته شده
بود...
و چه دانی که
بن بست است مسیر
نا خواسته ام را
و چه تلخ است این طعم
بعد از نفهمیدن
و چه دانی
که شیرین است
بعد از فهمیدن
شیرین شیرین شیرین...
قلم فرهاد به عشق شيرين آراسته گشت
باشد كه خوش يمن باشد
اين خجسته روزهاي نو
تبريك بي مانند خدمت تمامي دوستان
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
صدايت تازه بود
قطره قطره ي صدايت
برايم دلنشين بود
باران با صدايي به اين زيبايي
گوشم را
تا به حال
نوازش نكرده بود
اما افسوس
كه
بسيار بي رحم بودي
بايد به سهراب گفت
باران را بايد شست
بايد اورا
عاشق كرد
تا همه بدانند كه عشق از
باران است
بيا تا صداي آب شدن
دل را بشنوي...
سلام...
سلام...
خوبي؟ميشه داستان بگم؟
بگو...
وداستان آغاز شدوفاصله افتاد و
داستان بود كه مي تاخت.
واينك اين منم كه
فاصله ها را كور ميكنم
تا نور را ببينم و برق گلستان را
و اينك اين توئي كه هر لحظه
قلب تپنده ات بي تاب تر از قبل
براي من مي تپد
اين از آن توست و
تو از آن من...
بايد كه انديشه دور را بشوييم
تا با روح صيقل داده
در آغوش هم باشيم.
مسير برايم با تو سبز شد و
فاصله ها را در چاه سرد فراغ ريختم
تا كه هميشه
براي تو باشم
واگر من نباشم و
اين قلب تپنده باشد و
در سينه ي ديگر بتپد
ايمان را گردن آويز كن كه
او نيز به دنبال تو خواهد بود و
براي تو
چون قلب من آنجاست...
من از آن تو
تو از آن من
...
...
من خسته ام
من شکسته ام
پنجره ی شکسته
باد سرد را
با زوزه ی ترسناک نیمه شب
به روی نوشته هایم
می کشاند و
من
گمشده ی دالان
انسان هستم و نمی دانم
که کجایم و
چگونه در این دالان
گرفتار گشته ام...
آیا راه گریزی نیست؟
و آن لحظه كه مرا به حال خود واگذاشتي
آسمان برايم ابري بود
نفرين بر
دل داشتن
خيلي زود دوباره تنهايي را ديدم
از تنهايي دور گشته بودم
تازه بدرقه اش كرده بودم و
آرزوي نديدنش را
ميكردم اما گويي
اين آرزو را
با خود به گور خواهم برد
كاش اشكهايم آتش دل را
خاموش كند كه سوزان تر از
هر آتشي است.
چرا من؟
كلمه ها
يك به يك
از مقابل چشمانم
مي گريزند ومن
نمي توانم
آن ها را در
رشته افكارم
به تسبيح بكشم
گويي آنان هم
با من سرناساز گاري دارند
آن ها هم احساس بزرگي مي كنند
آن ها هم مغرورند
اما باز
به كارم مي آيند
با آن ها درد دل مي كنم
روحم را صيقل مي دهند
قايق شكسته انديشه ام را
با آن ها
تعمير مي كنم
تا كه در
امواج خروشان
درياي روزگار
سالم به ساحل عرفان
برسم و
قدم بر ماسه هاي
داغ عشق بگذارم و
تن رنجور و يخ زده ام را
به سعادت آرامش رسانم
به وصلش...